جمعه ی برفی
پنج شنبه بود
بارون بود
مرتضی گفت بارونه
گفتم تا فردا آفتاب میشه
صبح که بیدار شدم و از پنجره بیرون رو نگاه کردم یهو خواب از سرم پرید
خواب که پرید هیچی برقم از سرم پرید
بالاخره اومد
بالاخره اومد
درسته کم اومد ولی همین که اومد جای شکرش باقیه
سریع تلفن رو برداشتم و به مرتضی گفتم که زود بیاد تا بریم باغ طالبی و یه کمی تو برف دوچرخه سواری کنیم
بعدش هم جلدی پریدم تو انباری و به ملینا گفتم که اومده خیلی خوشحال شد.


ملینا انقد خوشحال بود که اصلا ترمز نمیگرفت
هی میرفت میرفت و میرفت تا خورد زمین

بعد از باغ ظالبی مسیر کنار دانشگاه رو اومدیم که چون برفا داشت آب میشد حسابی گلی شدیم


در آخر هم ناگفته نماند که جای همه خالی بود.

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم بهمن ۱۳۸۸ ساعت 13:11 توسط علیرضا
|
سلام