روز ۱۱هم بود آخر شب با آقای رمضانی تماس گرفتم و از برنامه ی روز ۱۳ جویا شدم
گفت که باشگاه برنامه ای نداره و معمولا بچه ها با خانواده هاشون هستن و برنامه ی خوبی رو نمیشه اجرا کرد و...
من گوش ندادم اصرار کردم تا اینکه بهم گفت خودت برنامه بذار اگه اجرا شد من هم اگه کارام جور شد تو برنامه ی تو شرکت میکنم.
اولش یه ذره شوکه شدم.
چون من قرار بود سرپرست برنامه باشم. یه برنامه ی از پیش تعیین نشده و برنامه ای که فقط تو چند دقیقه برنامه ریزی شده بود و اصلا نمیدونستم کیا میان (اصلا کسی میاد؟) کجا قراره بریمو چه جوری ؟
تا حالا سرپرست هیچ برنامه ای نبودم ولی از مسئولیت های یک سرپرست تا حدودی آگاهی و ترس داشتم که آگاهی بدون تجربه هیچ ارزشی نداره.
خلاصه تصمیم گرفتم یه برنامه ی توپ اجرا کنم که به همه خوش بگذره برای همین تلفن رو برداشتم و به تمام رفیقای باحالم که معمولا پای ثابت همه برنامه ها بودن زنگ زدم همه گفتن معلوم نیست بیان یا نه و قرار شد تا پایان روز ۱۲هم بهم خبر بدن که میان یا نه.(که هیچ کدوم هم خبر ندادن)
ولی تعدادی هم که همه خانوم بودن گفتن میان.
بدتر از همه اونایی که گفته بودن میان و من روی حضورشون و کمکشون حساب کرده بودم و درباره ی اجرای برنامه حتی باهاشون مشورت کرده بودم دقیقه ی آخر یعنی ساعت ۲:۳۰ نصفه شب اس ام اس دادن و گفتن میخوان برن چیتگر و نمیان.
خلاصه قرارمون ساعت ۹ صبح سر گوهردشت بود.
ساعت ۸ بیدار شدم و بعد از خوردن صبحانه و آماده کردن کوله پشتی سنگین سنگین سنگینم که توش حتی زیر انداز هم گذاشته بودم راه افتادم. هیچ چیز حتی وزن کوله پشتی برام مهم نبودچون تمام قصد من این بود که به بچه ها خوش بگذره که خدارو شکر با کمک خدای مهربون این امر تحقق پیدا کرد.
وقتی که رسیدم سر قرار دیدم به جز خانوم ها خدا رو شکر یکی دیگه از بچه ها به نام آقا دانیال هم اومده بود و من یه کم قوت قلب گرفتم.
اولش قرار بود بریم به سمت باغ طالبی و بریم قنات ولی من نتونستم مسیر قناتو پیدا کنم پس رفتیم یه جای دیگه.
بچه ها مستقر شدن ولی من دلم آروم نگرفت دوست داشتم قناتو پیدا کنم برای همین راه افتادم رفتم و هنوز 100 متر هم نرفته بودم که خوردم زمین و طبق دوچرخه (چرخ دنده ی جلو) رفت تو مچ پام و با دستای خودم گرفتم کشیدمش بیرون.
خیلی عمیق بود و خیلی درد داشت.
ساعت 11 صبح این اتفاق افتاد و تا ساعت 4 بعد از ظهر خون ریزی البته خون ریزی اون جوری هم که نه ولی هنوز خونم لخته نشده بود.
بعد از اینکه ناهار خوردیم آقای رمضانی با من تماس گرفت و به خاطر آدرس غلطی که من بهشون داده بودم مارو پیدا نکرده بود یه جا قرار گذاشتیم منو آقا دانیال رفتیم دنبالشون.
خلاصه با اومدن آقای رمضانی خیلی بیشتر خوش گذشت و کلی بازی کردیم (البته من که نگاه میکردم چون پام خیلی درد داشت)
و
صادقانه بگم: جای همتوووووووووون خالی بود.






بازم میگم جای همه خالی بود...